بعد از سکوتی طولانی و یکنواختی خواصی که پیدا کردم، حرف زدن برای من جلوی جمع چندصد هزار نفری شما عزیزان و یاران قدیمی که هنوز پیگیر هستید و هفته مرگی ها و وقایع اتفاقیه این روزهای اینجانب رو دنبال میکنید خیلی سخت و خجالت آوره. منظورم اینه که دیگه من روم نمیشه و کلمات هم روشون نمیشه...
این روزها ۸-۹ ساعت، سر کار، جلوی مانیتور هستیم و بعدشم ۴-۵ ساعت در منزل چشم های مبارک رو به نور LCD منور میکنیم. چشمهام شده نخود فرنگی و سردرد هایی که شبها سراغمان می آید. دفترچه ارشد پست میکنیم فقط به شوق مامان و بابا و در انتظار اعظام چند ماه آینده هستیم. سماتک هم هست و داریم تلاش میکنیم که اگر جلو نمیرویم، عقب نیفتیم!
پیر شدنمان هم قطعی است... دیگه شور و نشاط چند سال پیش رو از دست دادم. خیلی تلاش میکنم که مقابلش بایستم اما حریفم حسابی من رو میشناسه و نقاط ضعفم رو هدف قرار داده. این روزها به رفتن هم کمتر فکر میکنم... گویا فعلا تا چند سال آینده همه مسیرها به همین سرزمین ختم میشود!
تا همینجاش رو داشته باشید تا بعد ... 
♣
نوشته شده در هجدهم آبان 1388 ساعت 23:15 توسط Jozeph
|
عکسهای ایندفعه بیشتر مایل به زرد و نارنجی و قرمز هستند و پاییز رو به زیبایی نشون میدند. برخلاف سلیقه دوربین من که همیشه به رنگ سبز کشیده میشه و مناظر فصل تابستون رو بیشتر میپسنده. روستای ابیانه هم با وجود کوچکی از معماری زیبایی برخوردار بود. مردمانی اصیل و با فرهنگ که اغلب به خاطر مهاجرت افراد خانواده به شهرها، میانگین سنی بالایی داشتند.




اینم از بقایای مدرسه مختلطی که به گفته بعضی ها یکی از عوامل مهاجرت مردم به شهرها بوده




پوشش سنتی یکنواخت همه زنان شهر که خیلی کم به ما اجازه عکسبرداری میدادند... مگر به شرط خرید این جور خوراکیها



♣
نوشته شده در یازدهم آبان 1388 ساعت 10:10 توسط Jozeph
|